داستان خنده دار اما غمناک

 

دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون

 کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.

پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی

 شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب

 بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»

پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم

 اونجا... اسم رستوران چی بود؟»

پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش

 نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و

 خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه

 می دارن، اسمش چیه؟»

پیرمرد دوم: «پروانه؟»

پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون

رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»

 

                          

/ 7 نظر / 6 بازدید
هزاران گنج

سلام تی تی عزیزم خیلی زیبا بود طفلکی پیرمرد بیچاره اما میشه با خوردن گردو دچار فراموشی در دوران پیری نشد [بغل][گل]

هزاران گنج

این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است قبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارم معنی فارسی اش ساده بود اما حالا “دوستت دارم” هزار معنی مختلف می دهد الا دوست داشتن . . . [ماچ][ماچ][قلب][بغل][گل][گل]

تک درخت

سلام تی تی جان شبت بخیر خوبی عزیزم من غصه ی اینو می خورم که اگر طرف اسمم رو فراموش کرد چطور راهنمایی کنه که به اسمم برسه[خنده]کاش اسمم رو عوض کنم[خنده]خوبی عزیزم خدا نکنه که خدا اینطوریمان کنه وفراموشی بهمان دست بده واقعا بد دردی ولی داستان جالبی بود

احمدخانی

سلام بر شما متاسفانه چند با امدم نتونستم نظر بنویسم هر چن دیر ولی ایام اعلام ولایت علی ابن ابی طالب رو تبریک می گویم داستان جالبی بود در ضمن آیا منبع اش معلومه؟ موفق باشید