مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را

 دست می انداختند.


دو سکه به او نشان میدادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره

اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد.

 


هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان

میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور

 دست می انداختند ناراحت شد.

 


در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: " هر وقت دو سکه به

 تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری

گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."

 


مرد پاسخ داد : "حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم،

 دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها

احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این تفکر چقدر پول گیر آورده ام."

اگر کاری که میکنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٥ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : تی تی | نظرات ()
صوفی درویش و گدا
 
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی
 
تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ
 
های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی این ها را
 
دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من
 
تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن
 
این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
 
 
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی این ها را
 
ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد
 
و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی
 
هایش را به پا کند.
 
 
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه
 
گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه
 
کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من
 
در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند .

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن
 
است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید شود وارستگی حاصل خواهد شد.
 
               
 
       


تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢۳ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : تی تی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.